یعنی درحقیقت الیزابت این طورمی خواست. جک دنبال الیزابت می گشت الیزابت که همیشه درخیابانها بود به حمام نرفته بود برای خرج خورد وخوراکش گدایی ودزدی می کرد.جک بعد از مدتی گشتن نزدپدر رفت وگفت قیافه اش به چه صورتی است پدرش چیزی به یادش نیامد جک هم هرگز الیزابت را نیافت چون دنبال صداها بودکه مردم هم خیلی زیاد بودند صدای ماشین ها وغیره این اجازه را به اوندادند که باصدایش اورا پیداکند .
الیزابت شبها از ترس درگوشه ی پیاده رو می نشست وازشدت سرما می لرزید وتمام لباسهایی که به تن داشت کفاف نمی داد اولباس گرم نداشت بالاخره یک پیرزن که ازنزدش میگذشت دلش به حال او سوخت واوکه تنها زندگی می کرد اورا همراه خود به منزلش برد الیزابت مرفه که در این چند مدت غذای درست وحسابی نخورده بود وقتی پیرزن برایش غذا آورد در یک چشم به هم زدن همه را قورت داد ومقدارزیادی آب خورد وخوابش برد پیر زن که النا نام داشت به او بعنوان بنده ای از بندگان خدا که مستحق بود تمام کمکی که می توانست در حق وی انجام داد ولی نمی دانست با چه جونوری سروکاردارد یک روز پیرزن که اورا تنهادرخانه گذاشت ورفت بیرون برای خرید وقتی برگشت دید الیزابت عفریته تمام وداروندارش را دزدیده ورفته النا آنقدرباخدا بود که به خدا گفت من او را حلال می کنم توهم روز قیامت حساب را برا و آسان بگیر ومن در مورد خودم از حقم گذشتم النا که پول بازنشستگی داشت یواش یواش مایحتاجش راخداوند فراهم کرد این زن النا به خدا گفت ما که هستیم که استغفرالله برای تو تعیین تکلیف کنیم خداوندا شکر به داده ها ونداده هایت پروردگار شکر به هر چه قسمت می کنی وهرچه قسمت نمی کنی خداوندا شکر بخاطر هر چه عطا می فرمایی وهرچه می گیری چون تو از پس پرده باخبری وبهترین مصلحت مارا می خواهی ماچه کاره ایم که درکار تو دخالت کنیم خدایا از شرشیطان به تو پناه می برم خدا شیطان را ذلیلش کن خدا یا شکرت ای مهربان ترین مهربانان .
پس از چندی الیزابت که عقلش را ازدست داده بود ودرکنار خیابانها زندگی می کرد وگریه می کرد بالاخره از بیماری های گوناگون بخاطرزندگی غیربهداشتی وامراض فوت کرد.
ولی پدرش کیا وبرادرش جک از مرگ وی باخبرنشدند واز آنجائیکه درگوشه ای جنازه اش افتاده وبوگرفته بود از طریق شهرداری محل دفن شد.
بعد از مدتها گشتن پی الیزابت دیگر جک منصرف شد ونزد پدرش کیا رفت وگفت نمی توان پیدا کرد خیلی به صداها گوش کردم اورا نیافتم وخانه ی الیزابت را ازچنگ وراثش درآوردم آنهابه قیمت نازلی می فروختند چون کسی مایل به خریداری آنجانبود قیمت نازل که چه بگویم تقریبا مفت .پدرش پرسید آن خانه را چرا خریدی مگرنمی دانی آن اتفاق هولناک در آنجا افتاده که جک گفت فکراین جایش را کرده ام می خواهم بکوبم هتل بسازم توریست ها خبرندارند در این محل آن اتفاق افتاده بعد آنجا را می فروشم ویک موسسه ی خیریه بازمی کنم کیا گفت دلت به حال توریست ها نمی سوزد ؟ می خواهی کلک بزنی ؟ جک گفت عین فروش خانه هایی که کسی عزیزی ازدست داده به این نتیجه می رسند که خانه شان را بفروشند آیا اینجا مشگلی پیش آمده؟ ویکی از اعضای خانواده ی خریدارکوچک یابزرگ در تاریکی محض در همان اطاق مرحوم میخوابد آیا باید اینجا بگوییم فروشنده بی رحم است یاخطایی مرتکب شده ؟ این حرفها مال قصه ها وداستانهاست آنجا از سرزمین خداست زمین چکارکند که یک نفر می خواهد جنایت کند حداقل این طوری بابازکردن یک موسسه ی خیریه کلی ثواب می بریم مردم بازیچه ی خیالات پوچشان می شوند یعنی چه می ترسم انسان فقط باید ازخدا وندبترسد کسی که کاربدکرده باید چندشش شود واگرمشگل روحی پیداکرده باید بترسد اگر وجدانی هم باید در عذاب باشد مربوط می شود به الیزابت و آن دو ملعون نه بقیه که کاری نکرده اند الیزابت حتما مریض شده ودچار توهمات هم می شود ولی مردم خیلی اشتباه فکر می کنند این ها همه افکار پوچ وبی معنی است درست مثل بچه ایست که از تاریکی می ترسد درحالی که تاریکی همان چیزها را دارد که در روشنایی می بینیم مردم خرافاتی هستند خدای ناکرده شمارانمی گویم ها . حتی حاضرنشدند باآن قیمت مفت آنجارا صاحب شوند خیلی احساسی برخوردمیکنند و بجای ترس از خدا از زمین می ترسند ولی وقتی شخصی عمیقا بررسی کند می بیند با ترس از غیرخداهم کاری شیطانی انجام داده حال نظرشما واجازه ی شمارامی خواهم کیا گفت الیزابت ملک واملاک دیگری هم داشت آنها را هم برود وبخرد جک قبول کرد پدرش راترک کرد دیگر شب شده بود فردای آن روز دنبال دیگر اموال الیزابت وهمسرش رفت وهمه ی آنها را هم که شامل چندین باغ وچندین خانه چندین ماشین مدل بالا ازجمله تویوتا بنزوبی ام و بود که بانازل ترین قیمت تقریبا مفت خرید وخودش هم باوجودی که برادر الیزابت بود لونرفت همانطور که گفتیم از قدیم باآنها رفت وآمد نداشت. وبعد ملک واملاک را به پدرش داد پدرش گفت من آفتاب لب بومم وقدرت جسمانی وتوانایی ندارم دنبال کارهایشان بروم توازطرف الیزابت ومن ومادرت وخودت آنها را طوری به کاربگیر که فردای قیامت روحمان درعذاب نباشد البته بگویم روح الیزابت که درعذاب خواهد بود .جک هم قبول کرد واملاک ودیگرمال واموال الیزابت رافروخت وبه موسسه ی خیریه اش وسعت بخشید به این صورت که در بیشتر شهرها ودر پایتخت چندین شعبه زد ومردمی که می خواستند کمک کنند می دانستند کجا کمک هایشان را ببرند وتحویل دهند بنابراین به انسانهای زیادی خدمت شد واجر وثوابش رفت به حساب خیّرین وجک و کیا و روح مادرش والیزابت وشوهرش.
واما سنگ فضایی حسابی اسم در کرده بود ازمردم شیطنت هایی سرمی زد وعده ای حین ارتکاب جرم به زندان می افتادند .مردم کوچک وبزرگ مخفی وپنهانی دست به حماقت هایی می زدند وبا رمزی که روی سنگ ها ی فضایی درج شده بود مردم بی اطلاع به دام می افتادند وچندین سال حبس را متحمّل می شدند.
در دانشگاهها رشته ی فضانوردی گذاشته ودر تلویزیون اعلام کردند هر کس علاقمنداست فضانورد شود اول باید تست هایی روی او صورت بگیردکه آیا از نظر جسمانی قادر به این کار هست یانه وبعد باید دانشگاه برود وپس از تحصیل در دانشگاه باهمکارانش به کرات رفته و بررسی کرده ویافته هایش را در اختیار دیگر همکارانش قراردهد .از آنجائیکه فضانوردان با آن سنگ
فضایی ها هم پولدارمی شوند هر دیپلمه ای می خواست فضانورد شود ولی خوب همه این شرایط مساعد بدنی باخارج از جوّرا نداشتند وهمچنین درس ها سخت بود خلاصه این رشته فضانوردی رواج یافت وپس از گذشت زمانی طولانی به کرات دیگر هم دسترسی پیدا کردند ومطالعاتشان را در آن کرات دیگر هم ادامه دادند .پدرالیزابت کیا که سردسته ی این فضانوردان بود رئیس دانشگاه فضانوردی شده بود و در ضمن تدریس هم می نمود . همانطورکه گفتیم سارا خلبان شده بود.
سارا یک بار خلبان هواپیمایی شد که کهنه بود وخطر هر لحظه تمام مسافرین وخدمه راتهدید میکرد تا این که یکی از موتورهای هواپیما از کار افتاد فورا سارا وهمکارش به ایستگاه برج خلبانی اطلاع دادند کشوری که عازم آنجا بودند شش ساعت راه بود آنها روی اقیانوسی در حال پرواز بودند که دومین موتور هم از کارافتاد وآتش گرفت سارا هواپیما را در نزدیک ترین خشکی فرود آورد وهمه را از مرگ حتمی نجات داد. سارا به تشکیلات هواپیمایی اعلام کرد هر هواپیمایی که کهنه می شود اوراق شود و وسایل سالمش برای ساخت هواپیمایی جدید استفاده گردد وبقیه لوازم خطرآفرین حتی اگر یک درصد احتمال خطرزایی هست برای یادگیری دانشجویان رشته ی هواپیمایی به کار گرفته شود یعنی در حقیقت آن هواپیما را اوراق کرده و بصورتی که عنوان نمود وسایل اوراقی را به کاربگیرند تا با جان انسان ها بازی نکرده وخطرات احتمالی هم از بین برود سارا که در دنیا بهترین خلبان شناخته شده بود وهمه برایش احترام خاصی قائل بودند کاری راکردند که سارا می گفت واز آن به بعد ابدا هواپیمایی سقوط نکرد.
سارا که خلبان برجسته ای شده بود در دانشگاه فضانوردی رشته ی هوافضا تدریس می کرد . ازتبحری که سارا در استادی داشت هیئت علمی دانشگاه اورا استادنمونه اعلام کرد ودر روزی معین از او تقدیر به عمل آمد.
از این مسائل که بگذریم ، فضانوردان که در جنب کارهای فضائی وتحقیقاتی خود به سنگ های فضائی وتجارت آنها پرداخته بودند از این طریق فضانوردان حسابی پولدار شده بودند وپول بسیار بیشتر از پول سوخت موشک ها برای رفت وبرگشت به دست آورده بودند بدین جهت همه ی کشورها برای زودتر ثروتمند شدن به فکر سنگ فضایی بودند کشورهائیکه دراین فکربودند،بخوبی می دانستند که اولا خود این سنگها وزیورآلات ومجسمه ها ئی که از آن ها ساخته می شوند باعث کسب ثروت زیادی می گردد ثانیا بدلیل خرید و فروش های این اقلام واجناس کشورشان تبد یل به یک قطب توریستی می گردند که مردم ا زاقصی نقاط جهان به آنجا سفر میکنند ومهمتر آنکه این افراد مثل توریست های معمولی نیستند بلکه از آنجائیکه سنگ فضایی می خرند توان خرید بالایی رادارند، افراد ثروتمندودارای امکانات مالی بالایی هستند، در نتیجه توریست هائی هستند که در حین مسافرت هزینه های زیادی را بابت اقامت وگردش و غیره پرداخت می کنند.
همانطورکه درابتداگفتیم اولین فضانوردی که به فکر ش رسید سنگ فضائی به زمین بیاورد کیا پدرالیزابت بوداو ، کسی بود که در راه فضانوردی وعلوم فضائی خیلی تلاش و زحمت کشیده بود وفردی با افکار بلند واندیشه های نو بود واو خیلی فکر کرد وبه خدا ایمان آوردهمیشه به خالق هستی وعظمت خداوند یکتا وآفرینش جهان فکرمی کرد وبا اصولی علمی که از زمین وآسمانها استنباط کرده بود اوکه شگفتی های جهان را لمس کرده بود ، به قدرت وبزرگی خدای ازلی ایمان وباور و یقین پیدا کرد.
او با خود فکرکرد که من چندین سال نوری طی کرده ام وسنگ های فضائی را به زمین آورده ام ولی یک قدم هم در راه خدا برنداشته ام باعث چشم وهم چشمی ها شده ام وهمه ودردرجه ی اول خودم به بازی دنیا مشغول شده ام وکمی فکرنکرده ام که باهمین سنگ فضایی هم باید انسان به خداتوجه پیداکندو به عظمت پروردگا ربیاندیشدکه چه دور دستهایی هم هست که خداوند خلق فرموده است. عامه ی مردم به سنگ فضائی که در دوردست ها هست اهمیت می دهند ولی درهمان مرحله مانده و تفکر نمی کنند که این سنگ را کی آفریده ؟و آنرا چه کسی در دوردست ها قرار داده؟آن دوردستها راکه آفریده ولی در عوض خیلی ها هم هستند که باین امر توجه دارند که مثلا در برخی از اماکن مقدسه ادیان مختلف ، به خاک آن مکان مقدس، به آب آن مکان مقدس ،به زمین و بناهای آن مکان با دیده ی احترام واقعی ودرونی توجه دارند ، خاک آنجا را توتیای چشم خود می کنند ، آب آنجا را شفابخش دردهای خود وحلّال مشکلات خود می دانند ، اوپی به این موضوع برد که با این سنگ های فضائی وخاک و آب وبناهای متبرکه که در چشم معتقدانش ارزش والایی دارند ،همه ی مردم لااقل خودمن باید به خداتوجه پیدا می کردم ودلیل آفریده شدنم رادانسته وبادیدن این عظمت که من ذره ای ازآنرا هم ندیده ام باید از خدا بترسم وبا جواب ها یی که از سئوالاتم دستگیرم می شود فوری اقدام به پرستش خدا وانتخاب دینی بکنم.
روزی به خود گفت که من محل زندگی ام سرزمین زورگویان آمریکاست و بالاخره در این سرزمین آدمهای خوب وخیلی خوبی هم هستند وضمنا آدم های عاملان زور وستم هم هستند ومن هم با برخی از این ها در طول زندگی در تماس ودیدار اجباری می باشم به این فکر افتاد که محل زندگی خود راازآمریکا تغییر دهد ، او که به عظمت وجبروت خدای ازلی کاملا واقف بودو اوکه این گرایش دراوپیداشد که بامطالعاتی بتواند با توجه به باور هایی که دارد یکی ازادیان را که بیشتر مورد نظرش باشد انتخاب کند، مطالعاتی را انجام می داد ، به اماکن مقدسه ادیان مختلف سر می زدبا افراد مطلع وآگاه در ادیان مختلف تماس وارتباط برقرار می کند اینگونه تفکرات کیا ی فضانورد را که عمری هم ازش گذشته بود ، بخود مشغول می کرد ، به طرف مطالعه در زمینه ادیان مختلف کشانده شد ، روح حقیقت جوی او بدنبال پیدا کردن حقایقی بود، تا آنکه در یک تابستانی که ایام استراحت ومرخصی را در یکی از کشورهای اسلامی می گذراند ، با یک فرد نسبتا منطقی آشنا گردید ، این آشنایی وارتباط دوام طولانی پیداکرد، طوری شد که اینان تقریبا همیشه از حال واحوال همدیگر با نامه ، کارت پستال ، تلفن وحتی مسافرت ها و رفت آمدهای خانوادگی بودند واز مصاحبت وروابط باهم لذت می بردند واین دوست اهل کشورعراق وشهر کربلا بود، در این ارتباط دوستانه بتدریج خیلی از مسائل اسلامی بطور غیر مستقیم دستگیراین فضانورد یعنی کیا می شد ود رمواقعی هم با سئوالات مستقیم واخذ جوابها ، اطلاعاتش بیشتر می شد وبتدریج گرایش های آگاهانه ای به دین اسلام پیدا می کرد کیا بعد از آشنایی بااین خانواده کلاس می رفت و مکالمه ی زبان عربی را درمدت زمان اندکی فراگرفت .کیا که در کتبی به زبان انگلیسی در زمینه ی ادیان وسنن در منزل دوستش مطالعه کرده بود و در این میان به دین اسلام ومذهب تشیع گرایش بیشتری پیداکرده بوداو آگاهانه به دین اسلام گروید و شهادتینش را گفت و مسلمان شد وهم درمطالعاتش فهمید که دین کامل اسلام است واگر کسی بخواهد دینی انتخاب کند زمانی که دین اسلام آمده دین دیگر ی را نباید انتخاب کند .
کیای فضانورد روزی در خانه ی دوستش در کربلا از فرزند دوستش که نامش حسین بود خواست بیاید کنارش بنشیند تا کمی با هم صحبت کنند بعد کیا پرسید کلاس چندم هستی؟ ومعدلت چند است ؟ که حسین جواب داد معدلم بیست است وکلاس ششم هستم. کیا گفت به به این که جایزه دارد حتما رفتم آمریکا برایت یک جایزه ی خیلی قشنگ می آورم .حسین خیلی خوشحال شد بعد کیا که بالهجه ی انگلیسی عربی صحبت میکرد به او گفت شما هم درس انشا دارید؟ حسین گفت بله اتفاقا من آرزودارم یک نویسنده ی بزرگ و مشهور شوم وتاکنون دوتا داستان نوشته ام کیا گفت به به به به بده سرفرصت بخوانم بعد حسین رفت ودفترش را آورد او خیلی خوش خط بود وهم استعداد زیادی در زمینه ی نویسندگی داشت وداستانهای مذهبی وپند آموز می نوشت . کیا آنها را مطالعه کرد وخیلی خوشش آمد وگفت برای داستانهایت جایزه های جداگانه در نظردارم به شرط اینکه استعداد خود راپرورش داده و شکوفا کنی وتبدیل به نویسنده ی زبردستی شوی دو تا از داستانهایش را در انتها مطالعه خواهیم کرد یکی داستان دزدیده شدن کتاب قرآن ودیگر خواب.
حسین که می دانست با یک فضانورد ماهر آمریکایی صحبت می کند گفت چرا فضانورد نشوم بلکه نویسندگی کنم که پول وپله ای ندارد؟ کیا گفت نباید این گونه به قضیه نگاه کنی هر کسی برای کاری آفریده شده من نمی توانم جراح چشم باشم به طورمثال تو اگر با قلمت بتوانی یک نفر را هدایت کنی در آخرت و زندگی ابدی تمام فضانوردان را جلو زده ای من خود فضانوردم ولی بخاطر تکبری که داشتم مرتکب گناهان زیادی شدم البته توبه کردم ولی
این را خوب می دانم که نمی توانم عمرم را که بیشترش گذشته که می توانستم در راه خدا قدم بردارم به عقب برگردانم وخدا را پرستش کنم من غرق در گناهان عظیمی بودم ویک بت پرست بودم چون پول می پرستیدم همه ی زندگی من شده بود پول وایجاد چشم وهم چشمی وخیلی گناهان دیگر مثل خوردن مشروبات الکلی توهین وبهتان به دختری معصوم که کوچکترین گناهی نداشت ومن وفرزندم اورا خیلی رنجاندیم به مادرش اهانت کردم برای اینکه مقام بالا وپول هنگفت چشمای منو کور کرده بود وهیچ کس را غیرازخودم قبول نداشتم می خواهم بگویم بخاطرفضانوردی وموقعیتم خیلی گناه کرده ام دخترم را رها کرده وفقط به فکر برطرف کردن احتیاجات مادی اش بودم نه معنوی که او هم مثل من راهی آخرت خواهد شد و من بعنوان پدرش مسئولم که اورا تربیت درست نکرده ام . من گناهان زیادی دارم خوش به حال تو تویک مرد جوان معصومی هستی که در راه خدا قلم می زنی اهمیتی که کارتودارد قابل مقایسه با فضانوردی نیست چون فضانورد یعنی پول وپز. ومن آخر عمری متوجه این موضوع شدم ولی توجوانی سعی کن مثل من شیطانی زندگی نکنی بت پرست نشوی یعنی پول پرست وغرق در گناهانی چون تکبر و خودنمایی نشوی .
آدم وقتی تلویزیون می رود دچار تکبر و غرورونخوت می شود و در خیابان بیرون هر جا راه می رود باغروروتکبر قدم برمی دارد وفخرفروشی می کند هیچ کس را نمی پسندد وتمام معیارزندگیش پول ومعروفیت است خیلی خوب شد این سئوال را ازمن کردی دلم می خواهد خیلی به حرفایم فکرکنی وآنها را حلاجی کنی دنیا محل گذروامتحان است نه محل کسب ثروت سعی کن در نزد خدا ونزد آن آسمانی ها شهرت پیدا کنی نه نزد مردمی که دراین دنیا زندگی می کنند دنیا ی پوچ وحباب وبی ارزش که فقط به درد امتحان می خورد در هر کاری شرط اصلی اینه که درنزدپروردگار ارزش داشته باشی ومحبوب خداوند شده وپرهیزکار شوی وتقوی پیشه کنی باید نیتت قربه الی الله باشد یعنی اول کاربگویی قربه الی الله یا در ذهن بگویی یعنی برای نزدیک شدن به پروردگار آن کار را انجام دهی والّا اگر بخواهد نیتت غیراین باشد کارت نزدخدا کوچکترین ارزشی ندارد .
بت فقط سنگ وچوب نیست هر چیزی که پرستش می کنی بت است اگر یکتا پرست باشی وهمیشه نیت تو در هرکاری قربه الی الله باشد کارت نزد خداوند مهربان ارزش دارد ولی اگر گمراه باشی وچیزی غیرخدارا بپرستی تو بت پرست می شوی آری خوش به حال تو که دراین امتحان الهی از یک فضانورد سبقت گرفتی داستانهایت را من روی چشمانم می گذارم برای اینکه مردم را هدایت کرده ای قلم رایک چیز معمولی فرض نکن قلم از شمشیر برنده تر است از سلاح های دیگرهم قوی تر است چون باذهن خواننده ارتباط داری وهمانطورکه یک چاقو می تواند چاقوی جراحی باشد ودر صدد معالجه برآید در حالی که همان چاقو می تواند در دست یک قاتل باشد که فردی را به قتل برساند حال وقتی قلم به دست میگیری حواست باشد که خطرناک است خیلی خوب شد این سئوال فضانوردی را ازمن پرسیدی چون باید یک انسان دست به قلم این مطالب را بداند موضوع مهمی است باید درباره ی آن ساعت ها حرف زد من خلاصه کردم که مبادا حوصله ات سر برود وبه سخنانم اهمیت ندهی وبگویی چقدر حرف می زند . قلم چیزی ست که خداوند به آن قسم خورده حال می بینی تومراجلو زده ای ؟ بخاطراین سئوال زیبایت یک جایزه ی ویژه غیرازآن یکی جایزه ها پیش من داری.
داستانهایت بهترین داستانهایی هستند که در عمرم خوانده ام . آخر می دانی درکشور ما آمریکا معنویات لگدمال می شود.
واما کیای فضانورد بعداز این که مسلمان شد یکی از مریدان شیخی شد که تمام مریدان وی قادر بودند مهتابی بخورند شمشیر را از یک طرف شکم فرو ببرند واز آن طرف د رآوردند واصلا مشگلی پیش نیامده و اصلا خون نیاید یا مثلا قادر بودند روی آب راه بروند بدون اینکه کفش شان خیس شود یا قادر بودند چندین سیخ را یکی یکی چشم هایشان فروکنند وبعد در آورند وهمچنان از سلامتی کامل برخوردار باشند وبینایی اولیه را همچنان دارا باشند.
یکی از مریدان این شیخ قادر بود بانگاه کردن به قطار آنرا متوقف کند یکی دیگر قادر بود از روی زمین به ارتفاع تقریبا ده متر درحالی که ایستاده بالا برود. وبرقدرت جاذبه ی زمین بدون کوچکترین وسیله ای غلبه کرده ومسلط شود. کیای فضانورد توانست همه ی این کارها را به هرنحوی بود یاد بگیرد کیا عجیب ترین کارها انجام می داد. کیا آمد در آمریکا این کارها را انجام داد همه تحت تاثیر قرار گرفتند وخیلی مایل بودند رمزوراز این کارها را بفهمند ولی موفق نمی شدند وحسرت می کشیدند کیای فضانورد این معروفیت راهم به دست آورد.
برای آنکه گلوله به بدن اثر نکند تکنیک هایی که فراگرفته بود را به کاربست با این کار گلوله وارد بدن می شد واز طرف دیگر بیرون می رفت وخون هم نمی آمد وکوچکترین عاملی سلامتی کسی را تهدید نمی کرد کیای فضانورد از این تکنیک ها استفاده های فراوانی به عمل آورد اوبا یاد دادن به همه ی مردم دنیا دوست ودشمن چیزی که آموختند این بودکه در جنگ وجبهه هیچ کس کوچکترین آسیبی نمی دید بمب ها موشک ها اثر نمی کردند وبمب ها وموشک ها وقلوله ی تفنگ ها دربرابر تکنیک هایی که کیا یاد گرفته بود حرفی برای گفتن نداشتند . مردم که رمز وراز این توانایی ها را آموخته بودند اجازه نمی دادند خودشان وهم وطنانشان را خطر ی تهدید کند.
کیا ی فضانورد که روح وروان تازه ای یافته بود در زیارت مرقد مطهر حضرت امام حسین (ع) در حال عبادت بود .او که در صف نمازگزاران مشغول نمازشد ، در اثر انفجار بمب شهید شد او وصیت کرده بود در یکی از شهر هایی که محل آرامگاه امامی است دفن شود بنابراین در کربلا دفن شد.
حسین یعنی همان پسر دوست کیای فضانورد سرمزارش گریست وبرایش دعای خیرکرد که اورا راهنمایی کرده بود.
واما دو داستان حسین پسر حسن دوست کیای فضانورد
بنام خدا
خواب
درنهایت اوج خوشحالی وقتی در ساحل دریا می دویدم بارها خون دماغ شدم . من که از آمپول و قرص متنفر بودم بروز نمی دادم تا اینکه یه بار کنار مامانم خون دماغ شدم می خواستم پنهان کنم که موفق نشدم مامان می دانست من همیشه مریضی هایم را قایم می کنم حتی حاضرم مدرسه بروم ولی نگم سرماخوردم یا مریضم تامبادا مرا دکتر ببرند وآمپول بزنند وقرص و شربت تلخ نوش جان کنم .
خلاصه پدر ومادرم لیلا وکیا از خون دماغ شدن پی در پی من نگران شدند اونا با دکتر حرف زده بودند واسم مریضی ام را نمی گفتند ولی وقتی در اثر شیمی درمانی موهای سرم ریخت فهمیدم سرطان گرفته ام حالا فهمیده بودم چرا همه با من مهربان شده بودند وهدیه های جور وا جور به بهانه های مختلف به من می دادند و بار ها از اتاقم صدای گریه ی مامانمو شنیدم که بابام او را تسکین می داد ولی شنیدم بابام هم داره گریه می کنه باز خون دماغ شدم تمام ملحفه ها یم خونی شد سرفه های شدید پی در پی داشتم مطمئن شدم سرطان گرفته ام سعی کردم من هم محبت بیشتر به دیگران بکنم ولی کار بد ترمی شد
وبا گریه های زیادتری مواجه می شدم آنها نمی توانستند در قبال محبت هایم خودشان را کنترل کنند وگریه نکنند بهانه می آوردند و در حالی که مرا به گرمی در آغوش می گرفتند زار زار گریه می کردند دیگر همه چیز برایم تمام شد توجهم را به خدا قیامت متمایل کردم من که سنّم هفت سال بیشتر نبود وهیچ گناهی نداشتم دائم نماز می خواندم نمازهای طولانی میخواندم تعدادی از سوره های قرآن را حفظ کردم به ماه محرم چیزی نمانده بود می خواستم در دسته عزاداری زنجیر بزنم که پدر ومادرم اجازه ندادند ولی من دویدم زنجیری
که به بچه ها می دادند گرفتم وشروع کردم به زنجیر زدن در همین حین خون
دماغ شدم وبخاطر شیمی درمانی از حال رفتم وافتادم پدر و مادرم دویدند ومرا به بیمارستان رساندند تا اینکه حالم بهتر شدواز آنجائیکه نتوانسته بودم
در عاشورا عزاداری کنم شروع کردم زار زار گریه کردن پدرو مادرم هم گریه می کردند من که غده ای سرطانی در مغز داشتم به سرم می زدم وهمینطور خون از بینی ام سرازیر بود فورا به من خون زدند در حالت نیمه هوشیارانه یادم افتاد نماز نخوانده ام با صدایی ضعیف به مادرم گفتم مامان اذان را گفتن ؟ مامانم گفت آره ولی دکتر گفته نباید تکون بخوری گفتم چرا مامان گفت سعی کن آرام باشی بعد دکتر به مادرم گفت ضربه هایی که به مغزش وارد کرده اوضاع را شدیدا خطرناک کرده. به اغما رفتم و بعد از چهل روز در اغما بودن در اربعین حسینی از حالت اغما نجات یافتم ، وبه زندگی بازگشتم ،مادرم به دکتر گفت حالش چطور است ؟ چه پیش آمده ، دکتر گفت من هم متعجبم باید بررسی کنم بعد با دم ودستگاه فهمیدند بطور معجزه آسا غده ی سرطانی که در سرم بود محو گردیده است وسلامتی کامل یافته ام. پایان
بنام خدا
داستان دزدیده شدن کتاب قرآن
در دهکده ای مردی به نام خسرو زندگی می کرد که خیلی متکبر وخود رای بود او چندین زن داشت واز زنانش چندین فرزند .همسر آخر خسرو زن بیوه ای بود که از شوهر قبلی اش دختری بنام فاطمه داشت که همراه مادرش به خانه ی خسرو آمده بود در دهکده دختران حق در س خواندن نداشتند فقط می توانستند به مکتب خانه بروند وقرآن یاد بگیرند که خسرو دخترانش را از یاد گرفتن قرآن هم محروم کرده بود اما فاطمه قبلا از پدرش قرآن یاد گرفته بود ومعلومات دیگر را بلد بود اودرخانه فرش هم می بافت واز خواهر وبرادر های ناتنی اش هم مواظبت میکرد . روزی بامادرش سرخاک پدر رفتند قرآنی که پدرش به او داده بود باخود برده ومشغول خواندن سوره ی مبارکه ی یس شد وبعد از گریه وزاری به خانه برگشتند خسروکه خبر از کتاب قرآن فاطمه نداشت در حالی که خشمگین منتظر آن ها پشت در ایستاده بود باشلاقی که در دست داشت هر دوی آنها را به باد کتک گرفت درحین شلاق خوردن قرآن فاطمه برزمین افتاد فاطمه بیهوش شد قرآن فاطمه با قرآن خسرو که پسرش به مدرسه برده بود عین هم بودند پسر خسرو قرآنی راکه به مدرسه برده بود و آنرا دزدیده بودند وقتی قرآن فاطمه رادید آن را برداشت وبه جای قرآن خودشان گذاشت فاطمه که بهوش آمد از تهمتی که خسرو به او زده بود ناراحت شد وبه او گفت می توانی مرا کتک بزنی ولی نمی توانی به دزدی قرآن مرا متهم کنی .فاطمه می دانست که یکی از برادرانش قرآن را به مدرسه برده بنا براین به
خسرو گفت از پسرت بپرس قرآن چه شده است ، خسرو به پسرش گفت قرآن منزل را بده پسر که مثل سگ ازپدرش می ترسید لو نداد و وانمود کرد
موضوع را نمی داند وپاسخ داد نبرده است و وقتی شما فاطمه را کتک زدید از کیفش افتاد و من آنر سرجایش گذاشتم.
خسرو هم فاطمه ومادرش را با بی آبرویی از خانه بیرون کرد وآنها از آنجا به دهی دیگر رفتند وبا وسایل مختصری که داشتند زندگی تازه ای را شروع کردند اما روزی تمام اتفاقات به گوششان رسید راز برملا شد ودزد بازداشت شد .
خسرو دچار عذاب وجدان شد شب ها کابوس می دید .روزی در اثر بی احتیاطی یکی از کودکانش خانه آتش گرفت خسرو می خواست فرار کند که سقف خانه فرو ریخت وزیر آوار گیرد کرد وزنده زنده در آتش سوخت وجان داد. آن پسرخسرو که فاطمه را به دروغ متهم کرده بود در آتش سوزی کور شد وقتی او را پیش دکتر بردند دکتر گفت : هیچ پزشکی نمی تواند بینایی وی را به او باز گرداند.
این دوداستان همانطورکه گفتیم نوشته ی حسین پسر حسن دوست کیای فضانورد بود. پایان
کیای فضانورد در خانه ی دوستش حسن کتاب راز رامطالعه کردوبه شیطانی بودن آن پی برد و وظیفه ی خود دانست که آنرا نقد کند :
نقد کتاب راز و اینکه کتاب راز یک کتاب شیطانی است:
کتاب راز یک کتاب شیطانی است قانون جذب درمحدوده ی خواست الهی درجریان است. پس دوباره برمی گردیم سرخانه ی اولمان که هنوز این کتاب را تهیه نکرده ایم پس خواندن این کتاب به چه دردمان می خورد.
نویسنده درمقدمه می نویسد : «اهمیتی ندارد که شما چه کسی ویادرکجا هستید ،علم رازمی تواند به شما هر آنچه را که می خواهید ببخشد.»
آقای باب پراکترفیلسوف « علم راز به شما هر آنچه راکه خواهان آن هستید می بخشد یعنی همان سعادت وخوشبختی سلامتی وتندرستی ودارایی وثروت»
آقای دکتر جودویتیل دانشمند«شما می توانید آن گونه که می خواهید باشید وآنچه را آرزو دارید به دست آورید.
آقای جان اسرف استاد کارشناس« مامی توانیم هرآن چه راکه انتخاب می کنیم به دست آوریم ونباید ناراحت ونگران بزرگی آن باشیم .شما درچه نوع خانه ای آرزو دارید زندگی کنید ؟ آیا می خواهید میلیونر وصاحب پول وثروت فراوان شوید؟ واقعا چه می خواهید ؟»
دکتر دنیس ویتلی :« رهبرانی که در دوران گذشته از علم را ز آگاه بوده اند که این نیرو وقدرت را درخود نگاه دارند وبا افراد دیگر درمیان نگذارند . آنها مردم را از علم راز غافل وبیخبر نگاه داشته بودند ......»
جواب:(این جملات جملات شیطانی است آیا پیغمبران ائمه(ع) ماراغافل نگاه داشته اند؟ این جملات کشیده زدن به صورت انبیا واولیا ست این جملات حرفهای بدتر از فحش به معصومین (ع) امامان وپیامبران است. قانون جاذبه وجود دارد ولی در محدوده ی خواست الهی .)
آقای باب پراکتر:« افراد خردمند ودانا همواره از این قانون آگاه بوده اند .شما می توانید مستقیما به بابلی های کهن بازگردید. آنها همواره ازاین قانون آگاه بوده اند وگروه کوچک و منتخب وبرگزیده ای ازمردم می باشند.»
جواب:(جناب آقای باب پراکتر یعنی با این حساب استغفرالله آیا امامان وپیامبران افرادی خردمند ودانا نبوده اند؟)
جان اسرف:« کار و وظیفه ی انسانی ما این است که پیوسته بیاندیشیم که چه می خواهیم ودر ذهن خود آن چه را که آرزوداریم وخواهان آن می باشیم کاملا واضح وروشن نماییم و ما از آنجا شروع به فراخواندن یکی از بزرگترین قوانین کائنات که همان قانون جاذبه است می نماییم به آن چه بیش از هر مسئله و موضوع دیگری فکر می کنید همان برایتان رخ خواهد داد واما شما آن چه را که بیش از هر مورد دیگر درباره ی آن فکر می کنید به سوی خود جذب می نمائید .»
جواب: ( وقتی به پیامبران فکر میکنم می بینم آخر چطور آیا این قانون تازه به عرصه ی دنیا پا گذاشته که انبیا واولیا وامامان خبر از چنین چیزی نداشته اند که زندگی شان سرتاسر مصیبت و آزار وشکنجه بوده است؟)
تمام پیغمبران وائمه آل عبا (ع) کارشان این بوده است که روش های بهتری پیش پایمان گذاشته اند ومناسب ترین راه را که به آخرتمان زیان نرساند . مطمئن باشید وروی این جمله خوب دقت نظر داشته باشید که امامان وپیامبران نسبت به ما مهربانتر وغمخوارتربوده اند وروش پیشنهادی ایشان از نظر روش زندگی کردن بهترین ومناسب ترین روش زندگی بوده است اگر سانسورهایی دراین موارد داشته اند خواسته اند روی ذهن مردم به روشی بهتر مانور دهند ورسالت خویش را بجای آورند درست است که قانون جاذبه وجود دارد ولی آیا ما به هر قیمتی شده باید آنرا بکار گیریم .
خانم لیزا نیکلز:« شما می توانید قانون جاذبه را درهر جا ومکانی ملاحظه نمایید شما همه چیز را به سوی خود می کشانید . اشخاص ، شغل ، رویدادها وپیشامدها و وضعیت ها و موقعیت ها ، سلامتی وتندرستی ، ثروت ودارایی ، قرض وبدهی ، شادی ونشاط ، اتومبیلی که با آن رانندگی میکنید واجتماع وجامعه ای را که در آن به سرمی برید وشما همه ی آنها را مانند یک آهن ربای مغناطیسی به سوی خود کشیده اید آن چه را درمورد آن فکر می کنید به سوی خود می آورید زندگی شما تجسمی از افکار واندیشه هایی است که در ذهنتان می گذرد»
جواب:( اگر چنین بودکه اسم کلمه ای بنام مشگل وجود نداشت چون اگر هم ما آدم ها ی معمولی این چنینی هستیم واشتباه می کنیم ومشگل ها داریم ولی پیغمبران امامان روش صحیح زندگی را که می دانستند چرا بیشترین مشگلات واذیت وآزارها متوجه آنها بوده است؟)
اگر هر کسی بخواهد هر کاری کند توان آنرا داشته باشد مثلا با قانون جاذبه اینطوری که هرج ومرج پیش می آید پس خدا تمام امور را طوری ترتیب داده که هرج ومرج پیش نیاید تا بستر ومحیطی مناسب برای امتحان بندگانش فراهم کند.
شما که سرتابه سر راه حل هستید و مشگل گشا به مردم باید از عالم باقی بگویید نباید مردم را گرایش به مادیات بدهید این شیطان است که در همه وجودتان حکومت می کند یک بار فقط یک بار آیا از آخرت سخن به میان آورده اید ؟ کمی انصاف داشته باشید ما را مثل خودتان به بیراهه نکشانید .
روش پیشنهادی انبیا و امامان عملی و درست است ما وشما همگی آخرت داریم شما هیچ فکر کرده اید ؟ شما ما را به مادیات متمایل می کنید وبه خیالتان این روش درست زندگی کردن است در صورتی که ما برای آخرتمان نیاز شدید به دست وپنجه نرم کردن با مشگلات داریم که شیطان جلوی راهمان سبز می کند چون نمی خواهد به ارتقای روحانی دست یابیم او دشمن قسم خورده ی انسا ن است ودرست مثل شما ما را به مادیات گرایش وسوق می دهد تا از آخرت غافل بمانیم .
زندگی صحیح در حال ذکر وعبادت بودن است انسان باید به کمال بیاندیشد نباید به بازی دنیا مشغول باشد بلکه باید به دانش ومعرفت وجهان آخرت بیاندیشد.
دنیا هزار جور نشیب وفراز دارد آیا روش پیشنهادی شما شامل حال فقرا یتیمان وبچه های بی سرپرست نمی شودکه مشگلات زندگی شان راحل کنند.
علمای دین هم که مصیبت ها کشیدند فهم وشعور شمارانداشتند که مشگلاتشان را با روش پیشنهادی شما حل کرده وزندگی باور نکردنی داشته باشند .
آقای باب پراکتر فیلسوف آقای دکترجود ویتیل دانشمند وآقای جان اسرف استاد وکارشناس شما سخنانی ایراد می کنید که گویا ما خلق شده ایم که چند
روز زندگی راکه محل امتحان وگذر ودارمکافات است خوش باشیم آیا برای
زندگی ابدی باید دنبال سعادت و خوشبختی باشید یا برای دنیای فانی؟ باید سعی در انجام دستورات پیغمبران وامامان داشته باشید یعنی سعی در انجام دستورات پروردگار.
این همه فکر کرده اید وبه خیال خود روش درست زندگی را یافته اید یکی دو ورق هم از کتابهای آسمانی مطالعه کنید شمایی که باتوجه به
سخنانتان ازآخرت کلمه ای سخن به میان نیاورده اید ماراهم مثل خودتان گمراه و سردرگم نکنید وخواسته ی ما را از سعادت ابدی به سعادت دو روزه ی دنیا با وسوسه هایتان تغییرمسیرندهید . اگر روش درست زندگی این بود که پیامبران خیلی
قبل تراز شما مارا آگاهی می دادند وهدایت می کردند پس این روش فقط
به درد این دنیا می خورد بترسید ازخداوندی که آفریننده ی زمین و آسمان وتمام موجودات عالم وآفریننده ی دنیا وآخرت وهمه وهمه است چون باید درتک تک کلماتی که نوشته اید وارائه داده اید بازخواست شوید وشما این کار را با مردم دنیا کرده اید تازه کتاب هم که می ماند آیندگان راهم شیفته ی سعادت وخوشبختی این دنیا کرده واز آخرت غافل نگه داشته اید وآنهاراترغیب به سعادت وخوشبختی این دنیا کرده وآنها را متمایل به رسیدن به خواسته های این دنیای فانی کرده اید که مطمئن باشید این دنیا محل گذر و امتحان است ولی شما تمام هدفتان درسعادت وخوشبختی چند روزه ی دنیا بوده است اگر هم دقت کرده باشید ودرسخنان بنده تامل کرده باشید و متوجه عمق فاجعه باشید چطور می خواهید این کتاب وفیلم راز را ازتمام دنیا جمع کنید ضمن اینکه خیلی ها مطالعه کرده وگمراه شده اند ودر پی سعادت این دنیایند.
کلمه ای ازمعنویات سخن به میان نیاورده اید چرا چون می دانستید اگر از معنویات سخن بگویید دیگر توان بیان ونوشتن کلمه ای ازاین کتاب راز راهم نداشتید . پیامبران بهترین روش زندگی را جلوی پای ما گذاشته اند وشما ندانسته مارابه گمراهی می کشانید.
درص 18 پاراگراف دوم « ادیان ومذاهبی مانند هندو ، اصول وعقاید هرمسی، بودا، یهود ، مسیحیت ، اسلام وفرهنگ ها و تمدن هایی مانند بابلی ها و مصری های کهن نیزقانون جاذبه را دربین نوشته ها ونقل و حکایات خود بیان نموده اند.»
حال خود قضاوت کنید به قول خودتان دراسلام ومسیحیت هم آنرا نپرورانده اندوفقط آنها دربین نوشته ها ونقل وحکایات خود بیان کرده اند دلیلش این است که وقتی بعد معنوی وسط می آید هزاران جور مانع سرراه بدست آوردن خواسته هایتان دربعد مادی پیش می آید طوری که اگر معنویات رارها نکرده وعلاقمند به سعادت ابدی باشید مجبور به تحمل زجر های بیشماری دراین دنیا
هستید عین زندگی پیامبران و امامان شما بخوبی وشاید بهتر ازمن می دانید آنها چه سختی ها ی طاقت فرسایی دراین دنیا متحمل شده اند وبرای راهنمایی ما چه مشگلاتی جلوی راهشان سبزشده آیا آنها درک بهتری از زندگی نداشتند ولی شما به خیال خود دارید؟
باوجودیکه به قول خودتان از این قانون جاذبه باخبربوده اند ولی دیده اند اگربخواهند مثل شما مردم را به جهتی که شمامی کشانید بکشانند مسلما باید معنویات یعنی سعادت ابدی کنارمی رفت وسخنی از آن نمی توانستند به میا ن آورید. این همه پیامبران گفتند این دنیا محل گذراست محل امتحان است آیا مطالعه فرموده اید؟تازه این قانون در این دنیا هم یعنی برای کسی که آخرتش برایش اهمیت ندارد باز دربسیاری موارد قادرنیست خواسته یش را برآورد چون نمی تواند به جنگ با خدا برودچون
دنیا دار مکافات است شما نمی توانید کسی راکه باید مکافات بکشد مانع شوید واستغفرالله به جنگ با خدا بروید وبرای فرار از آن راه حل جلوی پایش بگذاریدودلیل دیگر : عده ای را خداوند با دارایی وامراض ومرگ عزیزان ووو امتحان می فرماید.
طبق نظر شما اگر همه روش پیشنهادی تان را بکارببرند بایدهمه سالم وشاد وبیمارستان ها خالی ازمریض می شد نباید مشگلی وجود می داشت. خود قضاوت کنید مگر می شود در محل امتحان مشگل وجود نداشته باشد؟
دنیا محل امتحان وگذر است.
باید این را به این صورت تشریح کنم که : پیامبران به چیزی برتر وبهتر وثروتی باقی برای همه فکر می کردند یعنی بهشت ابدی.
بدانید درجهان آخرت لحظه لحظه ی زندگیتان راباید حساب پس دهید دنیا اندازه ی یک ارزن هم ارزش ندارد تاچشم به هم بزنید مجبورید به آن دنیا سفرکنید پس دست ازسر ما بردارید وآخرت ما را خراب نکنید. مسلمان باید تلاش کند به چیزی بهتربیاندیشد تاآن چیز بهتر را بدست بیاورد یعنی سعادت ابدی. ازآنجائیکه مردم می بینند کتاب راز را دانشمندان وفیلسوفان واساتید بزرگ کارشناسان وغیره نوشته اند اطمینان می کنند وگمراه می شوند شیطان هم بیکارننشسته .
گاهی اتفاق می افتد که یک شخص پولدار است و خدا باگرفتن ثروت وی اورا امتحان می کند یامی شود یکی فقیر است خدا بافراهم آوردن دارایی فراوان برای وی بازمی خواهد اوراامتحان کند.
راستی آیا ایمان به خدا نزد شما مهم تراست یاپول وثروت از نوشته هایتان که دومی استنباط می شود.
کل فلسفه ی این دنیا محل امتحان بودن آن می باشد نه جمع کردن ثروت، یعنی خداوند این دنیای فانی را آفریده تامردم را امتحان کرده و انسان ها را درآخرت یعنی دنیای ابدی به بهشت یاجنهم ببرد.
اگر انسان خداپرستی بوده وارد بهشت برین کندتاابد واگر از ستمکاران بوده وطغیان وسرکشی کرده وکافر بوده وپیامبران را تکذیب می کرده به آتش جهنم گرفتار سازد.
این دنیامحل گذر است.
مانباید درفکر لذایذ دنیا باشیم چرابایدمثل امامان کارکرده وفعال باشیم ولی بایدنیت مان غیر نیت شما باشد
شما در روش های پیشنهادیتان اصلا یادی از آخرت وسعادت واقعی که سعادت ابدی است نکرده اید.
آنچه تقدیر الهی باشد پیش می آید .اگر هم بعضی قوانین خداوند وضع فرموده خارج از خواسته ی او هیچ کس نمی تواند کوچکترین چیزی عایدش شود.
خداوند تبارک وتعالی که می فرماید ذکربگویید قرآن بخوانید نمازبخوانید شب زنده داری کنید وامثالهم چون شیطان بی کار ننشسته وبه هر طریق ممکن وبه هر مکروترفندی شده می خواهد ماراگمراه کند اودشمن قسم خورده ی انسان است واین ذکرها و قرآن خواندن ها همچون سپرهایی روح مارا از سخنان و وسوسه های شیطانی حفظ کرده ودرامان نگه می دارد .چون درحال عبادتیم به خداتوجه داریم ودر مقابل خداوند شیطان هیچ غلطی نمی تواند بکند.
پیامبران وامامان خیلی بهتر از من وشما حالیشان می شد بهتر از من و شما غمخوارمردم بودند.
این روش ها ی پیشنهادی شما برا ی این دنیا هم کارساز نیست شما نمی توانید باقوانین تان مارا از هر آنچه می خواهیم در دنیا ی مادی هم بهره مند کنید زندگی امتحانات الهی دارد البته عده ای هستند که در اثر اصرار برگناه خدا این افراد را درمال و ثروت غرق میکند تا بصورت ابدی به جهنم ببرد.
کتاب راز قانون جذب را در هر شرایطی جاری می داند ومانعی در برابر آن نمی بیند وچنان بر صحت کلامش مطمئن هست ومصمم می باشد که خداوند را فراموش کرده است .
باید شکرگذار بوده ودر صدد بدست آوردن سعادت ابدی یعنی آن دنیا باشیم ودراین دنیا به اندازه ی توانایی مان خداوند را عبادت کنیم
آیا بدنیا آمده ایم که از سعادت دنیوی برخوردار شویم یا اینجا محل امتحان است اگر طبق گفته ی شما همه ی مردم عمل می نمودند که نباید مشگلی وجود نمی داشت وهمه در صحت وسلامتی بسر می بردند وپول کلانی عایدشان می شد آیا این می شود محل امتحان؟ در خوشی که همه خوشند در بدبختی ها وناملایمات ودرد ورنج وسختی است که خوب از بد وسره از ناسره تشخیص داده می شوند بله باید بدبختی ها ومشگلات باشد تا امتحان صورت گیرد همانطور که می دانید دنیا محل امتحان است وهم اینکه دارمکافات است . اگر فرمایشات کتاب راز وسخنان دانشمندانش که کتابها خوانده اند وبه این اسم ورسم رسیده اند صحت داشت اصلا نباید مشگلی وجود می داشت . از آنجائیکه دنیای کنونی محل امتحان است وطبق عرایضم د رامتحان باید بدبختی و سختی ها باشد روش پیشنهادی کتاب راز به بن بست می خورد واصلا امکان ناپذیر می باشد.
شکنجه هایی که برروی دلیران مسلمان صورت می گرفت را ساده وپیش پا افتاده تصور نکنید آنها چنان شکنجه هایی را متحمل می شدند که من وشما طاقت نمی آوریم آنهامسلمانان واقعی بودند ما که زود از ترس و بخاطر ضعف ایمانمان دراثر شکنجه به سخن می آییم ودین وایمان را بی خیال می شویم زمان پیغمبر شکنجه شوندگان فقط وفقط ازخداوند تبارک وتعالی ترس داشتند وتف به صورت شکنجه گرا ن می انداختند ماهم مثلا مسلمانیم کتاب راز جستجو می کنیم وکتاب راز را حلال مشگلاتمان می بینیم قرآن واحادیث را کنار گذاشته ایم وغرق در افکار شیطانی هستیم .
اگر همه باسواد بودند همه کتاب شماراخریداری میکردند وادعاهای شمارا قبول داشتند واگر همه وهمه به نحو احسن به کارمی بستند باید تمام دردورنج و مریضی و سرطان ریشه کن می شد وحتی یک نفر هم سرما نمی خورد.
امتحان اقسام مختلف دارد شما نظری به قرآن مجید بیاندازید خدا از طریق مریضی ها مردم را امتحان می کند دیگر از خدا که بیشتر نمی دانید آیا می شود همه چیز رابه روش شما طبق دلخواهمان کنیم در حالی که خدا نخواهد ؟
ولی شما تاریخ را بنگرید همیشه مسلمانان در مشگلات و شکنجه وعذاب بودند.
حضرت خدیجه (س) تمام دارایی وثروت خودرا در راه اسلام خرج کرد وشترهایش را حامل غذاوآب راهی شعب ابی طالب فرمودند واین گونه خداوند همگی آنها را امتحان فرمود جریان موریانه را هم خداوند فراهم نمود وبه این طریق پیغمبر ومسلمانان ر از محاصره اقتصادی نجات بخشید .
کتاب راز استغفرالله توانایی وقدرت الهی را زیر سئوال می برد به این صورت که یعنی پیغمبر ومسلمانان در شعب ابی طالب که محاصره شده بودند بدون اینکه احتیاجی به استغفرالله خداوند تبارک وتعالی باشد میتوانستند باقانون راز نجات یابند واحتیاجی به جریان موریانه اینها هم نبوداستغفرالله.
سارا به واقعیاتی دست یافت وآنها را نوشت :
انسان هر توانایی در هر مورد داشته باشد قسمت است که آنرا به کار گیرد.جنبه داشتن یک توانایی ذهنی است باداشتن توانایی ذهنی خدا توانایی جسمی را فراهم می کند این یک قانون است نام دیگر توانایی ذهنی همان اخلاق است . وقتی به چیزی گیرمی دهیم یاسربه سرش می گذاریم توانایی ذهنی را درآن زمینه بدست می آوریم دلیل آنکه هرکس از هر چه بدش می آید سرش می آید اینست که توانایی ذهنی بیشتری برای تنفّر دارد وبه عبارت دیگر سر به سر این موضوع می گذارد ویا به عبارت قابل فهم تر نسبت به آن حسّاس است هر کس به چیزی گیردهد ونسبت به آن حسّاس باشد جنبه ء آن را دارد که اگر ناراحت کننده است نسبت به آن ناراحت شود واگر خوشحال کننده است نسبت به آن خوشحال شود ولی یکی که بی تفاوت است وبرایش فرقی ندارد در رابطه باآن برایش اتفاقی نمی افتد چون توانایی ذهنی نسبت به آن موضوع ندارد . زمانی انسان در گیر می شود که در مسئله ای توانایی ذهنی پیدا کند. هر مشگلی که برایمان جالب(جالب بودن مشگل سربه سر گذاشتن است با آن مشگل بصورت جالب بودنش برای ما ) باشد باآن مواجه خواهیم شد از هر چیزی که می تر سیم(ترسیدن سربه سر گذاشتن است با آن چیز است بصورت ترس) ومنطقی است سرمان می آید چون نسبت به آن ها حسّاسیم یعنی بااو وارد جبهه ء جنگ می شویم .وقتی توانایی ذهنی داریم بالطبع توانایی جسمی را هم خواهیم داشت چون قسمت است همیشه ودرهر موردی توانایی ذهنی مان استفاده شود . کسی که سر به سر موضوعی می گذارد اودرحقیقت طبق گفته ام خودرا وارد جبهه ای می کند که یک طرفش او وطرف مقابل اوآن موضوع است ولی شخص بی تفاوت نه . چنین شخصی وارد جبهه نمی شود. این قانون بی رحم است.همین طور که آرام آرام وارد جریانات زندگی می شویم آرام آرام اطلاعات یعنی توانایی هایی ذهنی وبعد توانایی جسمی کسب خواهیم کرد. آینده شامل عکس العمل هاست واجرای توانایی های ذهنی است که به الطبع توانایی جسمی خواهیم داشت . چون نمی شود که توانایی جسمی نباشد وتوانایی ذهنی اجرا شود .یعنی برای آنکه توانایی ذهنی یا اخلاق به اجرا گذاشته شود قانون است شرایط به اجرا درآمدن آن هم فراهم باشد تااشخاص وطبیعت وموجودات بتوانند عکس العمل هایشان را بروز دهند. توانایی ذهنی آنست که انسان در مطلبی موضوعی اطلاع حاصل کند
شانس: اینکه می گوییم من شانس دارم یامی گوییم شانس ندارم به نکته ی مورد نظر اشتباه اشاره می کنیم بجای شانس ندارم باید بگوییم ظرفیت دارم تحمل روبرو شدن با مشکل را دارم جنبه ی شنیدن یابه کار گرفته شدن دیگر حواسم را درموارد تلخ وناهنجار رادارم اگر جنبه نداشته با شم تلخی در خانه ی مرانخواهد زد . وقتی می گوییم شانس دارم بازدراشتباه هستیم چون شانس اصلا کلمه ی خرافاتی وغلط است شانس دارم راباید بگوییم جنبه ندارم ظرفیت ندارم توانایی سروکله زدن وحوصله وتحمل مواجه شدن بااین موردناخوشایند را ندارم .کسی که در زمینه ای توانایی دارد قسمت است که از توانایی اش استفاده شود طبق قانون خلا هم مابه همین نتیجه رسیده ایم جنبه هم یک توانایی است ونام دیگر جنبه تحمل است . دلیل آنکه هر کس از هرچه نسبت به دیگران بیشتر بدش می آید نسبت به دیگران زیادتر آن چیز سرش می آید اینست که اواین توانایی وتحمل را دارد که بیشتر نسبت به دیگران از آن ناراحتی بکشد .هر کس به چیزی گیر دهد نسبت به آن حساس باشد جنبه ء آن را دارد که اگر ناراحت کننده است نسبت به آن ناراحت شود واگر خوشحال کننده است نسبت به آن خوشحال شود ولی یکی که بی تفاوت است وبرایش فرقی ندارد در رابطه با آن برایش اتفاقی نمی افتد. از هر چیزی که می ترسیم ومنطقی است سرمان می آید چراچون نسبت به آن عکس العمل نشان می دهیم وحساسیم یعنی درکل این اخلاق را داریم که بااو وارد جبهه ء جنگ شویم وباز به گفته ی دیگر جسارت داریم. چیز های گوناگون همیشه جلو چشمانمان است ولی وقتی به چیزی احتیاجی پیدا می کنیم گم شده ومی گوییم اگر حال نمی خواستم جلوی چشمم بود دلیل این مورد هم همین قضیه ی بالاست یعنی وارد جبهه ای می شویم که یک طرفش ماییم وطرف دیگر مشگل یعنی گم شدن شی اگر عرضه نداشته باشیم ویا اگر مسئله ای برای ما اهمیت نداشته باشد وعکس العمل نسبت به آن نداشته باشیم وبی تفاوت باشیم خداسر راهمان قرارنمی دهد برای همین است که همیشه می گوییم حال اگر پاک کن یاخط کش یاغیره رامی خواستم نبود ولی حال که نمی خواهم همه جا ریخته . جنسیّت:
تمام توضیحاتم از جنبه ی معنوی قضیّه است نه علم زیست شناسی علم زیست جنسیّت بچه را پنجاه پنجاه می داند ولی جنبه ی معنوی جنسیت بچه را صددرصد می داند . یک زوج مکمل همدیگر می باشند در تمام افکار وحالات باید بچه یعنی انسانی که در آینده قدم به عرصه ی حیات می گذارد در محیطی باشد که مطلوب اوست یعنی اخلاق پدر ومادر باید طوری باشد که بچه تحمل کند و دچارمشکل نشود همینطور اخلاق کودک باید طوری باشد که او را پدر ومادر تحمل کنند وجنجال پیش نیاید در مثل می گویند دوپادشاه در یک اقلیم نگنجند توجه داشته باشید که اخلاق دو جنسیت مذکر ومونث یکسان نیست علاوه براینکه بچه باید بتواند پدر ومادر راتحمل کند پدر ومادر هم باید بتواند بچه را تحمل کنند وهمینطور باید شوهر بتواند زن وزن بتواند شوهرش را تحمل کند .خدا هوای همه را به قول خودمانی دارد وقتی از مورچه ی سیاه درته چاه سیاه روی سنگ سیاه آگاه است و هوایش را دارد آیا از چنین موجودی کاری سرزده وپنجاه پنجاه رخ می دهد مسلما نه یعنی آیا بطو ر اتفاقی وتصادفی جنیسیت بچه شکل می گیرد مسلما نه ویعنی جنبه ی بسیار بسیار مهم زندگی را که جنسیت است اخلاق وخو و کردار مخصوص جنسیت همینطور ی انتخاب می کند ؟ مد نظر داشته باشیدکه از لحاظ معنوی مسئله را توضیح دادم.